هر آنجه در آسمانها و زمین است خدا را ستایش می کنند، خدای مقتدر حکیم ...
تو نمی خواهی یک بار صدایش بزنی ؟ یک بار بگویی « سبحان الله » ؛ خدای من چقدر منزه است ... چقدر مهربان ..............
اوست ابتدا و انتهای هر چیز ، ظاهر و باطن ....
یعنی تو جز خدا کسی را نداری ، تکیه گاهت اوست ، امیدت اوست ، عشقت اوست ، یاورت اوست ، خالقت اوست ...
یعنی و الی الله ترجع الامور ...
به خدا ایمان بیاور ، به رسولش نیز ، انفاق کن از آنچه به تو بخشیده ، چرا که پاداش بزرگی در انتظار توست ...
می گوید ایمان بیاور تا دستت را بگیرم ، می گوید انفاق کن تا کمکت کنم . تو هنوز شک داری ، هنوز آن تردید بخشی از وجوت را به یغما برده است و جایی که تردید حکومت کند ، ایمان نخواهد آمد ؛ ایمان یعنی یقین ...
بر می گردد ، بر دلت نهیب می زند ، بلندِ بلند :
ما لکم لا تومنون؟
تو را چه شده که ایمان نمی آوری ؟ به خدا به رسولش ؟ دعوتت می کند ، نمی آیی ؟!!
رسولی که با مهرش تو را به پروردگار رحمت دعوت می کند ، دعوت به عشق ؛ دعوت به ایمان ...
رسول از تو پیمان می خواهد ، می خواهد با تو عهد ببندد ...
تو پای عهدنامه را امضاء می کنی ؟؟؟
نکند می پرسی من . ایمان . خدا . رسول . دعوت .... چرا ؟ چرا دعوت به خدا ؟
این بار آرام در گوش دلت نجوا می کند ندای عشقش را ، با تمام وجود :
من نشانه های عشق را بر رسولم نازل کردم تا ...
نازل کرد تا مرا ، تا تو را ، تا همه را از تاریکی جهلمان به روشنایی ایمان داخل کند که همانا خداوند بر ما دلسوزترین و مهربان ترین است .
حالا تو مانده ای و دعوتنامه رسول عشق.
دعوت را بپذیر .....