سلام باران..
این روزها بدجور تشنه هستم ، و به دنبال قطره ای آب!!! انگار این هدیه کوچک خدا از سرگردانی من خوشش می آید که در کویر خشک تنهایی و سکوت بدون توشه و راهنما رهایم کرده ، به امان خدا !! تو هم که بدت نمی آید ...
وقتی که سراب آخرین لبخند کودکی ام را به یغما برد فهمیدم که او همان دزد معروف افسانه خوشبختی است ... چگونه به جستجوی آب باشم در حال که سراب مرا به سوی مرگ می کشاند ... کاش دستان نوازشگر خدا مرا از این کویر رهایی بخشد و نور امید ، مهتاب شبهای تاریک دلم شود ....
حتی عاشقی نیز سخت است و سخت تر از آن عاشق لیلی شدن ...نمی دانم چگونه دلم را راضی کنم که بی صدا بتپد شاید اینگونه باران رنج کمتری را تحمل نماید ... سخت است دلت تو را به تماشای قاصدک بخواند و تو از شرم نتوانی نگاهی به قاصدک کنی ...
قاصدک!
تو را چگونه باید صدا کرد؟
کاش قاصدک مرا صدا می زد و مرا برای همیشه مهمان دل بزرگش می کرد ... کاش ...
دیگر این کویر تنهایی مرا به عذاب سکوت کشانده و من نگران از مرگ ... اما براستی چرا باید نگران بود آنگاه که عاشق قاصدکی؟
خیلی سخت است کسی را دوست داشته باشی اما هیچ گاه نتوانی به او بگویی ...
و شاید دلم از آن هراس دارد که قاصدک بگوید : نه ... پس همان بهتر که درد و رنج دوری را در دل نگهداری و با سکوت این عذاب همیشگی در کویر تنهایی همچنان تنهای تنها بمانی ...
قاصدک !
تو خود صدایم کن ...