|
سلام باران ...
شب دلگیر با سکوتش داشت مرا می کشت و تو در پشت سیاهی ابر مانده بودی و بی سرو صدا نگاهم می کردی ... که بگویی گریه کن ! و من گریه ام نمی آمد چنانکه حرفم نمی آمد ... تو می خواستی از ته دل گریه کنم اما گریه هایم دلتنگ گریه بودند ... بغض گلوی گریه هایم را گرفته بود و نمی گذاشت گریه ام اشک بریزد .... من دلتنگ تو ام ... دلم گرفته ............................................................................ سه روز دیگه .... فقط سه روز .... باران ! با من همنوا شو ... با من یکصدا شو ..... |
|
+
نوشته شده در ساعت توسط باران
|
|
