|
سلام .. خواستم اول از اصل اول زندگی باران بنویسم ، پس بخون .... گفت : بگو یکی است ! مات و مبهوت ماندم ، در کویر عطش وجودم ، تنها با « او » . دوباره گفت: بگو بی نیاز است ! باز ماندم در ناز نگاهش و در نیاز وجودم به « او » ، وابسته به عشقش ... بگو مولود نیست ، بلکه او را ولد هم نیست ، هرگز ! مگر می شود؟ من، برادرم ، دوستم ، همسایه ها ، همه آدمها ! همه مولودیم ... مگر می شود بود، اما مولود نبود ؟! بگو هرگز برای او همتایی نیست ... قلبم آرام شد ، انگار سالهاست او را می شناسم ... حالا مطمئنم بی همتاست ... یگانه ... پ.ن: برداشتی آزاد از سوره توحید .
|
|
+
نوشته شده در ساعت توسط باران
|
|

